چرا به ادبیات محتاجیم؟/ بختیار علی

سرویس جهان- بختیار علی، نویسنده و رومان نویس برجسته کرد، در یادداشتی با عنوان «چرا به ادبیات نیاز داریم؟» استدلال می‌کند که ادبیات نه قربانی پیشرفت فناوری و هوش مصنوعی، بلکه مهم‌ترین ابزار انسان برای معنا بخشیدن به زندگی، مقاومت در برابر پوچی و حفظ کرامت انسانی در جهانی آکنده از بحران و بی‌ثباتی است.

به گزارش کردپرس، بختیار علی، رمان‌نویس، شاعر و روشنفکر برجسته کرد، از مهم‌ترین چهره‌های ادبیات معاصر کردی به شمار می‌رود. آثار او که به زبان کردی سورانی نوشته شده‌اند، به دلیل پرداختن به مفاهیمی چون آزادی، تبعید، هویت، خشونت، عشق و جست‌وجوی معنا، به زبان‌های متعددی ترجمه شده و مخاطبان گسترده‌ای در جهان یافته‌اند. او در تازه‌ترین یادداشت خود با عنوان «چرا به ادبیات نیاز داریم؟» با تکیه بر آرای متفکرانی چون گئورگ لوکاچ، ویکتور فرانکل، آلبر کامو، تزوتان تودوروف و میلان کوندرا، از جایگاه ادبیات به‌عنوان نیرویی برای بازآفرینی معنا، گسترش تجربه انسانی و پاسداری از ارزش انسان در عصر فناوری، سرمایه‌داری و آشفتگی‌های جهانی دفاع می‌کند.

از دیرباز، این پرسش همواره در برابر ادبیات قرار داشته است: آیا ادبیات هنوز ضرورتی دارد؟ از افلاطون تا هگل، از نیچه تا والتر بنیامین و تئودور آدورنو، بارها نظریه‌هایی مطرح شده که از افول، فرسودگی یا حتی مرگ ادبیات سخن گفته‌اند. با این همه، تاریخ هیچ‌یک از این پیش‌بینی‌ها را تأیید نکرده است. برعکس، ادبیات در روزگار ما بیش از هر دوره دیگری گسترش یافته؛ هرگز در تاریخ، این حجم از آثار ادبی نوشته، منتشر و خوانده نشده بود.

از این‌رو شاید پرسش اصلی دیگر این نباشد که آیا ادبیات ضروری است، بلکه باید پرسید آیا انسانِ امروز، در جهانی آکنده از بحران، جنگ، بی‌ثباتی و آشوب، می‌تواند بدون ادبیات زندگی کند؟

پابلو نرودا، شاعر بزرگ شیلی، زمانی نوشت: «من نیامده‌ام تا مسئله‌ای را حل کنم؛ آمده‌ام تا بخوانم و شما نیز با من بخوانید.» همین جمله، جوهره راز ادبیات را آشکار می‌کند. ادبیات اگر قرار باشد تنها زمزمه‌ای شخصی در خلوت نویسنده باشد، دیر یا زود به حاشیه رانده خواهد شد. آنچه ادبیات را زنده نگه داشته، نیرویی است که تجربه فردی را به تجربه‌ای جمعی بدل می‌کند؛ نیرویی که میلیون‌ها انسان را با خود همراه می‌سازد و آنان را در جست‌وجوی معنا شریک می‌کند.

هرچه تحولات علمی، فناوری و ساختارهای اقتصادی، انسان را بیش از پیش به حاشیه برانند و ارزش او را به سود کارکرد، بهره‌وری و تولید تقلیل دهند، نقش ادبیات پررنگ‌تر می‌شود. ادبیات پاسخی است به تمامی کوشش‌هایی که می‌خواهند زندگی را از معنا تهی کنند و انسان را از مرکز جهان کنار بزنند. برخلاف تصور رایجی که گسترش فناوری و ظهور ماشین‌های هوشمند را پایان ادبیات می‌داند، هرچه جایگاه انسان در نظم جدید ضعیف‌تر شود، نیاز به ادبیات برای حفظ کرامت انسانی و گشودن افق‌های تازه بیشتر خواهد شد.

فیلسوف و منتقد مجار، گئورگ لوکاچ، پیدایش رمان را حاصل نوعی «بی‌خانمانی متعالی» می‌دانست. از نگاه او، جهان باستان جهانی بود که در آن همه چیز جایگاهی روشن در نظمی کیهانی داشت. نیروهای برتر، جهان را از معنا، غایت و انسجام سرشار می‌کردند و انسان نیز خود را جزئی از کلیتی هماهنگ می‌دید.

اما جهان مدرن، جهانی دیگر است؛ جهانی گسسته، پراکنده و بی‌قرار. در چنین جهانی، دیگر نه مرکز ثابتی وجود دارد و نه معنایی از پیش تعیین‌شده. انسان از خانه معنوی خود رانده شده و در جست‌وجوی مکانی برای ایستادن و معنایی برای زیستن، سرگردان است. اگر در حماسه‌های کلاسیک، فرد و جامعه از یکدیگر جدایی‌ناپذیر بودند و قهرمان، هویت خود را از قبیله و جامعه می‌گرفت، در دنیای مدرن، فرد ناچار است به تنهایی راه خود را بیابد.

از همین رو، رمان تنها بازتاب این بی‌خانمانی نیست؛ بلکه خود زاده همین وضعیت است. ادبیات در دل این آشوب، برای انسان خانه‌ای تازه بنا می‌کند؛ خانه‌ای که از جنس معناست، نه از جنس جغرافیا.

سرمایه‌داری نیز، به تعبیر لوکاچ، انسان را عمدتاً به نیروی کار و ابزار تولید فرو می‌کاهد. ادبیات اما در برابر این تقلیل‌گرایی می‌ایستد و بر حقیقتی بنیادین تأکید می‌کند: انسان پیش از آنکه موجودی تولیدکننده باشد، موجودی معناجوست.

این اندیشه تنها به لوکاچ محدود نمی‌شود. ویکتور فرانکل، روان‌پزشک اتریشی و بنیان‌گذار معنادرمانی، نیز بر همین باور بود. او در برابر نظریه زیگموند فروید، که سرچشمه رفتار انسان را جست‌وجوی لذت می‌دانست، استدلال کرد که آنچه انسان را به حرکت وامی‌دارد، «اراده معطوف به معنا» است؛ همان‌گونه که نیچه از «اراده معطوف به قدرت» سخن گفته بود.

از نگاه فرانکل، ادبیات یکی از مهم‌ترین شیوه‌های آفرینش معناست. به‌ویژه در سخت‌ترین شرایط، هنگامی که رنج، فقدان و نومیدی بر زندگی سایه می‌افکنند، ادبیات توانایی شگفت‌انگیز انسان را برای یافتن معنایی تازه آشکار می‌سازد. آثار داستایفسکی، کافکا و سولژنیتسین نمونه‌هایی درخشان از این ظرفیت‌اند؛ آثاری که نشان می‌دهند انسان حتی در عمیق‌ترین لایه‌های رنج نیز می‌تواند دلیلی برای ادامه زیستن بیابد.

البته مقصود از «معنا» در اینجا، ارائه نسخه‌ای جهان‌شمول یا توجیهی ایدئولوژیک برای زندگی نیست. ادبیات نمی‌خواهد برای همه انسان‌ها، در همه زمان‌ها و مکان‌ها، یک پاسخ واحد عرضه کند. بلکه یادآور می‌شود که معنا، در تجربه یگانه هر انسان، در انتخاب‌های اخلاقی او و در مواجهه شخصی‌اش با جهان شکل می‌گیرد.

در این میان، آلبر کامو افقی دیگر می‌گشاید. او برخلاف بسیاری از متفکران، بی‌معنایی جهان را نه محصول فروپاشی سنت، سست شدن باور به خدا یا نظام سرمایه‌داری، بلکه ویژگی ذاتی هستی می‌دانست. از نظر کامو، انسان موجودی معناجوست که با جهانی خاموش و بی‌اعتنا روبه‌رو می‌شود و همین رویارویی، وضعیت «پوچی» را پدید می‌آورد.

اما پاسخ کامو به این پوچی، تسلیم نیست؛ بلکه شورش است. شورش علیه بی‌معنایی، هرچند جهان را معنادار نمی‌کند، اما به زندگی انسان کرامت، آزادی، آگاهی و شدت می‌بخشد. از این منظر، ادبیات خود شکلی از همین شورش است؛ شورشی که انسان را با حقیقت پوچی آشنا می‌کند و هم‌زمان راه‌های گوناگون ایستادگی در برابر آن را پیش روی او می‌گذارد.

تزوتان تودوروف، منتقد و اندیشمند بلغاری-فرانسوی، نیز رسالتی فراتر برای ادبیات قائل بود. او در کتاب ادبیات چه می‌تواند بکند؟ تأکید می‌کند که نباید ادبیات را صرفاً موضوع تحلیل‌های زبانی، ساختاری یا سبکی دانست. ارزش حقیقی ادبیات در این است که به ما امکان می‌دهد خود و جهان را بهتر بشناسیم.

به باور او، خواندن ادبیات با خواندن فلسفه یا علوم تفاوتی بنیادین دارد. هنگامی که رمان می‌خوانیم، با انسان‌هایی روبه‌رو می‌شویم که جهان درونی‌شان بر ما گشوده است. در زندگی روزمره هرگز نمی‌توانیم به این اندازه به ذهن و احساس دیگران نزدیک شویم، اما ادبیات این امکان را فراهم می‌کند که از درون شخصیت‌ها زندگی کنیم، تجربه‌های آنان را با تجربه‌های خود بسنجیم و افق فهم انسانی را گسترش دهیم.

میلان کوندرا نیز جایگاه ادبیات را از منظری تاریخی توضیح می‌دهد. او اروپا را نه فقط قاره‌ای سیاسی یا جغرافیایی، بلکه محصول رمان می‌داند. از نظر کوندرا، حکومت‌های تمامیت‌خواه همواره بر وجود یک حقیقت مطلق اصرار می‌ورزند، اما رمان بر پایه اصل دیگری بنا شده است: حقیقت یگانه‌ای وجود ندارد؛ آنچه وجود دارد، چشم‌اندازها و روایت‌های گوناگون انسان‌هاست.

بدین ترتیب، رمان فرد را به مرکز جهان بازمی‌گرداند و حق او را برای دیدن، فهمیدن و معنا بخشیدن به زندگی به رسمیت می‌شناسد. همین نگرش، یکی از مهم‌ترین بنیان‌های تمدن مدرن و فرهنگ اروپایی بوده است.

از این منظر، ادبیات نه سرگرمی است، نه تجمل، و نه فعالیتی در حاشیه زندگی. ادبیات یکی از بنیادی‌ترین ابزارهای انسان برای مقاومت در برابر بی‌معنایی، حفظ کرامت فردی، فهم دیگری و بازآفرینی جهان است. هر زمان که انسان احساس کند در میان هیاهوی قدرت، فناوری و اقتصاد، صدایش کم‌رنگ شده است، بیش از هر زمان دیگری به ادبیات نیاز خواهد داشت؛ زیرا ادبیات، پیش از آنکه هنر واژه‌ها باشد، هنر معنا بخشیدن به زندگی انسان است.

نشریه آمارجی

کد مطلب 2797799

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha